لاله سرخ

یک دنیا آرزو
نویسنده : لاله سرخ - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠
 

اول از همه برایت آرزو می کنم که عاشق شوی،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید...
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار...
برخی نادوست و برخی دوستدار...
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی...
نه کم و نه زیاد . . . درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد...
تا که زیاده به خود غره نشوی.

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری...
تا در لحظات سخت، 
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، 
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.


امیدوارم اگر جوان هستی،
خیلی به تعجیل رسیده نشوی . . .
و اگر رسیده ای ، به جوان نمایی اصرار نورزی ،
و اگر پیری تسلیم ناامیدی نشوی . . .
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است 
بگذاریم در ما جریان یابد.

به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی . . .
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی:
« این مال من است » ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!

و در پایان ، اگر مرد باشی ، آرزومندم زن خوبی داشته باشی . . .
و اگر زن باشی شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو آغاز کنید . . .

اگر همه این ها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم . . .


 
 
جبران
نویسنده : لاله سرخ - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
 

 

روزی خانمی سخنی را بر زبان آورد که مورد رنجش خاطر بهترین دوستش شد، او بلافاصله از گفته خود پشیمان شده و به دنبال راه چاره ای گشت که بتواند دل دوستش را به دست آورده و کدورت حاصله را برطرف کند. 

 

او در تلاش خود برای جبران آن، نزد پیرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا،‌ از وی مشورت خواست. پیرزن با دقت و حوصله  فراوان به گفته های آن خانم گوش داد و پس از مدتی اندیشه، چنین گفت :

" تو برای جبران سخنانت لازمست که دو کار انجام دهی و اولین آن فوق العاده سختتر از دومیست. "

خانم جوان با شوق فراوان از او خواست که راه حل ها را برایش شرح دهد.

پیرزن خردمند ادامه داد :

امشب بهترین بالش پری را که داری، ‌برداشته و سوراخ کوچکی در آن ایجاد میکنی،‌ سپس از خانه بیرون آمده و شروع به قدم زدن در کوچه و محلات اطراف خانه ات می کنی و در آستانه درب منازل هر یک از همسایگان و دوستان و بستگانت که رسیدی،‌ یک عدد پر از داخل بالش درآورده و به آرامی آن جا قرار می دهی. بایستی دقت کنی که این کار را تا قبل از طلوع آفتاب فردا صبح  تمام کرده و نزد من برگردی تا دومین مرحله را توضیح  دهم.

خانم جوان به سرعت به سمت خانه اش شتافت و پس از اتمام کارهای روزمره خانه، شب هنگام شروع به انجام کار طاقت فرسایی کرد که آن پیرزن پیشنهاد نموده بود. او با رنج و زحمت فراوان و در دل تاریکی شهر و در هوای سرد و سوزناکی که انگشتانش از فرط آن، یخ زده بودند، توانست کارش را به انجام رسانده و درست هنگام طلوع آفتاب به نزد آن پیرزن خردمند بازگشت.

خانم جوان با این که به شدت احساس خستگی می کرد، اما آسوده خاطر شده بود که تلاشش به نتیجه رسیده و با خشنودی گفت:‌

" بالش کاملا خالی شده است "

پیرزن پاسخ داد :

حال برای انجام مرحله دوم، بازگرد و بالش خود را مجددا از آن پرها،‌ پر کن، تا همه چیز به حالت اولش برگردد !

خانم جوان با سرآسیمگی گفت:

اما می دانید این امر کاملا غیر ممکن است!

اینک باد بیشتر آن پرها را از محلی که قرارشان داده ام،‌ پراکنده است، ‌قطعا هرچهقدر هم تلاش کنم، ‌دوباره همه چیز مثل اول نخواهد شد!

پیرزن با کلامی تامل برانگیز گفت:

کاملا درسته !

هرگز فراموش نکن کلماتی که به کار می بری هم چون پرهاییست که در مسیر باد قرار می گیرند. 

آگاه باش که فارغ از میزان صمیمت و صداقت گفتارت، دیگر آن سخنان به دهان بازنخواهند گشت.

بنابراین در حضور کسانی که به آن ها عشق می ورزی،‌

 کلماتت را خوب انتخاب کن

 

 

 


 
 
بدون شرح
نویسنده : لاله سرخ - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩
 

خواستم تا بار دیگر چیزی بنویسم

اما نه قلم نوشت و نه کاغذ نوشته هایم را روی خود حک کرد

چرا که هر دو دانستند دوباره می خواهند شرح و حال غم مرا بنویسند

قلم در دستانم شکست و کاغذ ها از ریر دستم گریختند

افکارم به هم ریخت و چشمانم با بارش اشکهایی که از درد درون آتشین بود

 گو نه های یخ زده ام را سوزاند

همیشه در خیال خود این رویا را می پروراندم

که زندگی با تو متفاوت  است و من هیچگاه تجربه گذشتگانم را دوباره تجربه نخواهم کرد

همیشه می پنداشتم که من هیچگاه به مرز  سرگشتگی و خستگی نخواهم رسید باتو

چرا که  از تو  قدیسی ساخته بودم فرای آدمیان ..........!

دریغ که من ساده دل

خود را به محالی دل خوش ساخته بودم

چه زود به اینجایی که هیچگاه تصورش را نمی کردم رسیدم

و امروز میدانم که عشق داستان است و فقط می بایست در کتابها آن را جست

اما من همیشه عاشق بودم و هستم و زندگی بی عشق برایم هیچ است.

همیشه عشق ورزدیم و دشمی دیدم

همیشه عشق ورزیدم و ریا دیدم

همیشه عشق ورزیدم و بخاطر ش سرکوب شدم

اما چه کنم که مرا چاره ای جز عاشقی نیست

که عشق شیوه مردان خداست

 و من همیشه عاشقم خدا را و هر آنچه را او برای عشق ورزیدن مقرر کرده است

 تنها چاره ام این است که توان شانه هایم را زیاد کنم

 تا تاب بیاورد این همه بی مهری را ................. !



 
 
چرا عاشق می‌شویم؟
نویسنده : لاله سرخ - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩
 

آیا هر گاه دامنهٔ‌ انرژی دو نفر با یکدیگر تداخل یا تماس پیدا کند تبادل و تأثیر متقابل انرژی‌ها اتفاق می‌افتد؟

 خواسته یا ناخواسته سطح انرژی دیگران را حس می‌کنیم. وقتی به طور خود به خودی کسی را دوست داشته باشیم یا احساس خوشایندی نداشته باشیم علت اصلی آن در ارتباط با طبیعت امواج انرژی است که در هالهٔ‌ آن شخص احساس می کنیم.

اگر احساس ترس‌،‌ ناخشنودی و یا خشم داشته باشیم این امواج نه تنها بر روی تصویر ذهنی ما از دیگران اثر می گذارد بلکه در سیستم انرژی خودمان هم مؤثر است. اگر از حضور کسی احساس تنش یا ناآرامی می کنید بدون این که دلیل واضحی داشته باشد یا حتی شاید احساس کنید همه چیز در درون تان منقبض است علت آن تشعشعات هالهٔ‌ آن مشخص می تواند باشد. از طرف دیگر اگر در هالهٔ‌ شخصی به شعف و عشق و آرامش پی ببرید به شکل خاصی از حضور آن شخص حال تان بهتر می شود بدون این که حتی حرفی رد و بدل شود.وقتی امواج دو نفر به شدت یکدیگر را جذب کنند آنوقت احساس عشق را تجربه خواهند کرد.


 
 
او را از من نگیر...
نویسنده : لاله سرخ - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
 

همیشه این گونه بوده است کسی را که خیلی دوست داری زود ازدست  می دهی...

پیش از ان که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود...

فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و خورشید از پشت کوهها سرک می کشد در کنارش باشی.

هنوز بعضی حرفهایت را به او نگفته بودی

هنوز همه ی لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی... همیشه این گونه بوده است.

 کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست...

 فکر می کردی می توانی با او به تمام باغ ها سر بزنی و خرده های نان را به       مرغابی های تنها بدهی.

هنوز روزهای زیادی با او باید به تماشای موجها می رفتی هنوز ساعت های صمیمانه ای باید با او اشک میریختی همیشه این گونه بوده است...


وقتی دورت پر است از نیلوفرهای پرپر خوابهای بی رویا و اینه های بی قاب وقتی از همیشه بیشتر به او محتاجی ناباورانه او را در کنارت نمیبینی...

فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به ان سوی نرده های آسمان خواهی رفت ودامنت را از بوسه ونور پر خواهی کرد...

هنوز پیراهن خوشبختی را کا مل بر تن نکرده بودی هنوز ترانه های عاشقی را تا اخر با او زمزمه نکرده بودی...

همیشه این گونه بوده است...

او که برای همیشه می رود آنقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی...

از عقربه های ساعت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید...

احساس می کنی به دره ای تهی از باران و درخت سقوط کرده ای... احساس می کنی کلمات لال شده اند پل ها فرو ریخته اند دستها یخ کرده اند و پروانه ها سوخته اند...


راستی اگر او هنوز نرفته است اگر هنوز باد همه ی شمعهایت را خاموش نکرده ...

قدر تک تک نفسهایش را بدان وبه فرشته ای که می خواهد او را از زمین تو به آسمان کس دیگر ببرد بگو تو را به صدای گنجشک هاو بوی خوش ارزو ها سوگند می دهم او را از من نگیر...


 
 
هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار، مطمئن باش هر جوابی بدهی ،یک روزی ، یک
نویسنده : لاله سرخ - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
 

جواب سلام را با علیک بده ،

جواب تشکر را با تواضع،

جواب کینه را با گذشت،

جواب بی مهری را با محبت،

جواب ترس را با جرأت،

جواب دروغ را با راستی،

جواب دشمنی را با دوستی،

جواب زشتی را به زیبایی،

جواب توهم را به روشنی،

جواب خشم را به صبوری،

جواب سرد را به گرمی،

جواب نامردی را با مردانگی،

جواب همدلی را با رازداری،

جواب پشتکار را با تشویق،

جواب اعتماد را بی ریا،

جواب بی تفاوت را با التفات،

جواب یکرنگی را با اطمینان،

جواب مسئولیت را با وجدان،

جواب حسادت را با اغماض،

جواب خواهش را بی غرور،

جواب دورنگی را با خلوص،

جواب بی ادب را با سکوت،

جواب نگاه مهربان را با لبخند،

جواب لبخند را با خنده،

جواب دلمرده را با امید،

جواب منتظر را با نوید،

جواب گناه را با بخشش،

 


 
 
عجب صبری خدا دارد
نویسنده : لاله سرخ - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩
 

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
همان یک لحظه اول ، که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهان را با همه زیبایی و زشتی ، برروی یکدگر ، ویرانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،بر لب پیمانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که میدیدم یکی عریان و لرزان و دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،آواره و دیوانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اکر من جای او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش ، بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ، در این دنیای پر افسانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم .
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد ، وگرنه من بجای او چو بودم ،یکنفس کی عادلانه سازشی ، با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !


 
 
یکی بود یکی نبود
نویسنده : لاله سرخ - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩
 

یک بچه کوچیک بداخلاقی بود. پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب.

روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته ها ی بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد.

بالأخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد.

روزها گذشت تا بالأخره یک روز پسر جوان به پدرش روکرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر کرد و گفت: « دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن !! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود. پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل   می کوبی. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزکی به همان بدی یک زخم شفاهی است. دوست ها واقعاً جواهر های کمیابی هستند ، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند.»


 
 
آب را گل نکنیم ؛ پدرم در خاک است …
نویسنده : لاله سرخ - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩
 

وقتی دیروز باران بارید
“آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم
“آن مرد با نان آمد”
یادم آمد که دیگر پدرم در باران
با نانی در دست
و لبخند بر لب
نخواهد آمد
دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اش
با زمین و تنهائیش
با خورشید و نبودنش
به یاد پدر سخت گریستم
پدرم وقتی رفت سقف این خانه ترک بر میداشت
پدرم وقتی رفت دل من سخت شکست
خاطر خاطره ها رخ بنمود
زندگی چرخش یک خاطره است
خاطر خاطره ها را نبریدش از یاد
پدرم وقتی رفت آسمان غمزده بود
و زمین منتظر …..
زندگی چرخش ایام و گذار من و توست
و کسی گفت به من:
آب را گل نکنید
پدرم در خاک است
زندگی می‌گذرد
کاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم
و زمین کوچک نیست
دل ما تنگ و نفس سنگین است
کاش میشد آموخت که سفر نزدیک است
خاطر خاطره‌ها را نبریدش از یاد
زندگی می‌گذرد
کاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم

بیاد همه‌ی پدرای دنیا و پدر نازنین من که ۶ سال پیش در یک همچین روزی رها شد و پرگشید به جایگاه ابدیش.

همیشه عاشقتم پدرم

 

 


 
 
زن
نویسنده : لاله سرخ - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩
 

 

زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.

می تواند تنها یک همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!

برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی!

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...!


و این رنج است.

 

                                      دکتر علی شریعتی

 

 


 
 
← صفحه بعد