بدون شرح

خواستم تا بار دیگر چیزی بنویسم

اما نه قلم نوشت و نه کاغذ نوشته هایم را روی خود حک کرد

چرا که هر دو دانستنددوباره می خواهند شرح و حال غم مرا بنویسند

قلم در دستانم شکست و کاغذ ها از ریر دستم گریختند

افکارم به هم ریخت و چشمانم با بارش اشکهایی که از درد درون آتشین بود

 گو نه های یخ زده ام را سوزاند

همیشه در خیال خود این رویا را می پروراندم

که زندگی با تو متفاوت  است و من هیچگاه تجربه گذشتگانم را دوباره تجربه نخواهم کرد

همیشه می پنداشتم که من هیچگاه به مرز  سرگشتگی و خستگی نخواهم رسید باتو

چرا که  از تو  قدیسی ساخته بودم فرای آدمیان ..........!

دریغ که من ساده دل

خود را به محالی دل خوش ساخته بودم

چه زود به اینجایی که هیچگاه تصورش را نمی کردم رسیدم

و امروز میدانم که عشق داستان است و فقط می بایست در کتابها آن را جست

اما من همیشه عاشق بودم و هستم و زندگی بی عشق برایم هیچ است.

همیشه عشق ورزدیم و دشمی دیدم

همیشه عشق ورزیدم و ریا دیدم

همیشه عشق ورزیدم و بخاطر ش سرکوب شدم

اما چه کنم که مرا چاره ای جز عاشقی نیست

که عشق شیوه مردان خداست

 و من همیشه عاشقم خدا را و هر آنچه را او برای عشق ورزیدن مقرر کرده است

 تنها چاره ام این است که توان شانه هایم را زیاد کنم

 تا تاب بیاورد این همه بی مهری را ................. !


/ 1 نظر / 10 بازدید
محب ولایت

ما را به پای ولایت نوشته اند ما سینه پای بیرق دیگر نمی زنیم